
افطار یتیمان
ماه رمضان بود. آفتاب کمکم در آسمان فرو میرفت و کوچهها در سکوت غروب غرق شده بودند. از هر خانهای بوی نان گرم، چای جوشیده و غذاهای رنگارنگ میآمد. صدای همسایهها که کودکانشان را برای افطار صدا میزدند، در فضای غبارگرفته شهر پیچیده بود.
اما در گوشهای از این شهر، در اتاقی کوچک و تاریک، مادری با سه کودک یتیمش نشسته بود و هیچ چیزی جز آب روی سفره شان نبود، حتی یک تکه نان خشک.
آن عصر کوچکترین طفل خانه، که پنج سال بیشتر نداشت، دست مادرش را گرفت و با چشمهای پر از اشتیاق پرسید: مادر جان، حاله خو ملا آذان میدهد، چرا افطار نمیکنیم؟ تو خو گفته بودی که روزه بگیریم و شام همه ما یکجا نان میخوریم.
مادر گلویش را صاف کرد، بغضش را فرو برد و با لبخندی که سعی داشت مصنوعی نباشد، گفت: کمی صبر کن بچیم، امروز مهمان خدا هستیم…
دو کودک بزرگتر به همدیگر نگاه کردند. آنها میفهمیدند که مادر چیزی برای خوردن ندارد. اما برادر کوچکشان هنوز متوجه نبود و با انگشتان کوچک خود شکمش را میمالید.
لحظهای بعد، صدای اذان بلند شد. صدای آرام و دلنشینی که همیشه نوید پایان روزه و آغاز برکت را میداد. اما در این خانه، تنها چیزی که پایان یافت، امید کودکانی بود که چشم به سفره خالی دوخته بودند.
با شنیدن آذان پسر کوچک خانواده با حالت غمین و بی حالی گفت: مادر مگر نگفتی ما مهمان خدا هستیم پس چرا نان نیست، من کشته شده ام.
مادر نفس عمیقی کشید، اشکهایش را با گوشه چادرش پاک کرد و گفت: بچه هایم، چشمانتان را ببندید، دعا کنید و تصور کنید که یک نان گرم در دست دارید، بویش را حس کنید، مزهاش را در دهانتان بیاورید… خدا میبیند که ما صبر میکنیم.
کودکان چشمانشان را بستند و دست به دعا بلند کردنند و درست در همان لحظه، دروازه خانه به صدا درآمد. مادر با دلی لرزان بلند شد و در را باز کرد. مرد همسایه، با لبخندی مهربان، یک دسترخوان پر از غذا را به او داد و گفت: خواهرم، امروز نذر داشتیم که افطار را با یتیمان شریک کنیم… این سهم شماست.
درین لحظه اشک در چشمان مادر حلقه زد. به آسمان نگاه کرد و زمزمه کرد: خدایا، شکر! مهمانی تو همیشه پر از برکت است…
و آن شب، کودکان با لبخندهای شیرین و دلهای شاد، در آغوش رؤیاهای کودکانه فرو رفتند. شکمهای کوچکشان از برکت خداوند سیر بود و چشمانشان از خوشحالی میدرخشید. در این میان، مادر، با چشمانی نمناک اما قلبی آرام، به آسمان خیره شد. انگار که ستارگان نیز با او همدردی میکردند، و نسیم شبانه نجوای امید را در گوشش زمزمه میکرد. آن لحظه، دلش نه از نان، که از ایمان و شکرگزاری لبریز شده بود…
در این ماه مبارک، اگر خداوند سفرهات را پر از نعمت کرده، گوشهای از آن را با یتیمان و نیازمندان شریک کن. شاید لقمهای که تو میبخشی، دعایی باشد که زندگیات را روشنتر میکند.
نويسنده
انصارالله برهان